تبليغاتX
تبلیغات
تبلیغات
For New Love | برای عشق تازه

عضویت سریع در خبرنامه (دریافت تمام مطالب سایت بر روی ایمیل شما)

نام شما :    
ایمیل شما :



نوشته شده در تاريخ 91/01/17 توسط رنجبری

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می‌کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همین‌طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.

بادکنک‌ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی پرسید:

"آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می‌کردید بالاتر می‌رفت؟"

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت:

"آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می‌شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."

تفاوت آدم‌ها در ظاهر آنها نیست!

تفاوت آدم‌ها در درون آنهاست،

در تفکر آنهاست...



موضوع : داستانک


برچسب‌ها: داستانک, داستان کوتاه, داستان عبرت آموز
نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط رنجبری

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را...

این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!



موضوع : سخنان دکتر علی شریعتی




برچسب‌ها: سخنان دکتر علی شریعتی, دکتر شریعتی, سخنان نایاب از دکتر علی شریعتی
نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط رنجبری
جدایی نادر از سیمین در حالی در استرالیا و برخی کشورهای آسیایی در حال اکران است و البته اصغر فرهادی کارگردانش به عنوان نخستین برنده ایرانی جایزه اسکار جزو صد کاندیدای شخصیت برتر سال ۲۰۱۲ از منظر مجله تایم قرار گرفته که برخی رسانه ها یکی از ظرافت های نادیده فیلم فرهادی که از دید منتقدان نیز به دور مانده بود را منتشر کردند تا از چند لایه بودن این فیلم و عمق نگاه فرهادی در ساخت آثارش که یادآور سه گانه سازی «آبی، قرمز، سفید» کیشکلوفسکی است، پرده برداشته شود.

در تیتراژ ابتدایی فیلم "جدایی نادر از سیمین" علاوه بر شناسنامه های نادر و سیمین به عنوان شخصیت های اصلی فیلم، شناسنامه های مژده و مرتضی دو شخصیت اصلی فیلم دیگر فرهادی یعنی "چهارشنبه سوری" نیز به صورتی که در دستگاه کپی قرار گرفته، دیده می شود!



موضوع : متفرقه




برچسب‌ها: شاهکاری زیبا در فیلم جدایی نادر از سیمین, شاهکار اصغر فرهادی در فیلم جدایی نادر از سیمین, شاهکارهای اصغر فرهادی
نوشته شده در تاريخ 91/01/05 توسط رنجبری

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می‌کرد.

خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم‌تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.» و هر که آمد، چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه‌ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: «آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره‌ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌شوی.»

و رو به دیگران گفت: «کاش می‌دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»

هزاران سال است که او می‌تابد. روی دامن هستی می‌تابد. وقتی ستاره‌ای نیست. چراغ کرم شب‌تاب روشن است و کسی نمی‌داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.



موضوع : داستانک


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, داستان پند آموز
نوشته شده در تاريخ 91/01/01 توسط رنجبری


تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

موضوع : شعر و متن زیبا




برچسب‌ها: وهم سبز, سعر زیبا, متن عاشقانه
نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط رنجبری
نوشته شده در تاريخ 90/12/26 توسط رنجبری
نوشته شده در تاريخ 90/12/24 توسط رنجبری

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.

پرسید: چه می‌کنی؟

گفت: خانه می‌سازم...

پرسید: این خانه را می‌فروشی؟

گفت: می‌فروشم.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.

هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.

پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.

گفت: این خانه را می‌فروشی؟

دیوانه گفت: می‌فروشم.

پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟

دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!

پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!

دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.

میان این دو، فرق بسیار است...



موضوع : داستانک


برچسب‌ها: داستان زیبا و آموزنده

تمام مطالب این پایگاه متعلق به مجموعه رنجبری . آی آر می باشد